16

پتو را کشیده بودم روی سرم ، نه آنقدر که از زیر آن خانم را توی آینه نبینم که جلوی آن ایستاده بود و زل زده بود به قیافه خودش . نه می دانستم به چه فکر می کند و نه علاقه ای داشتم به فهمیدنش . فقط خدا خدا می کردم زودتر تماشای آن شاهکار تمام شود و من از روی تخت بلند شوم ، تمام عمر ، این فرشته رحمت را که داشتم ، یک لحظه هم با او کمتر روبرو می شدم باز غنیمت بود . ولی به جای اینکه خودش برود آن مردک خنده دار هم به او اضافه شد ، پسرعمویش بود یا پسرعمه اش فرقی نمی کرد ، هر دویشان خنده دار بودند .

بعضی حرفها را هیچ وقت نمی توانی فراموش کنی و هر چه هم از لحظه ی شنیدن آنها بیشتر می گذرد صدایشان در سرت بلندتر می شود و بیشتر می شنوی ، تا آنجا که هر صدایی همان می شود و هر کسی همان را می گوید . مدام در ذهنت زنگ می زند و همیشه در ذهنت می پیچد و می پیچد و می پیچد .

مردک اشاره ای به تخت کرد . نگاهشان را حس می کردم و صدایی که می گفت «دیگه امیدی به اش نیست»

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باراني

سلام hotblueX عزيز [گل] پاراگراف دوم نوشته‌ات رو بي‌نهايت دوست داشتم... بسيار زيبا بود [دست]

پرومته

سلام بهhotblueX عزيز خوب حالا ماجرا داره کم کم تهوع آور میشه...خیانت...کلمه ای که حتی نوشتنش هم عذاب آوره. امیدوارم در زندگی بعدی دختری باشی در اوج جوانی و زیبایی.......خیلی دوست دارم زندگی را از زبان او هم روایت کنید. میگم انگار شما تناسخ را باور دارید؟

یاسر

سلام عزیز خوب باید ادامشم بخونم تا بتونم نظر بدم بهم سر بزن بروزم[گل]

نقش ونگار

[گل]سلام همین دیگه . بلاخره بین مرد بودن و1رنده بودن انتخاب کن همه مردها پرنده هستند یا دوست دارند باشند. مثل پرنده آزاد. البته من تقریبا همه روزه به روزم . راجع به مرد ها هم دیگه نمی نویسم .

پرومته

سلام بهhotblueX عزيز من با زندگی نامه ی کوروش به روزم

انسانم آرزوست

سلام دوست خوبم[گل] داره جالب میشه. جنایتی در حال وقوع .لطفا به 110 زنگ بزنید. خوشحالم با موضوع جدید می بینمت.قلمت مستدام باد.به کلبه سرد ما هم بیا[منتظر]

باراني

سلام hotblueX عزيزم [گل] نيستي؟؟؟

صدف

سلام,جالب بود. خوشحال میشم نظرتونو درباره وبلاگم بدونم. شاد باشید

ازحاشیه تامتن

سلام وبلاگ زيبايي داريد اين شعر از استاد شجريان در مورد وقايع اخير تقدیم به شما دوست عزیز تفنگ‌ات را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن! من اما پيش ا‌ين اهریمنی ابزار بنيان‌کن، ندارم جز زبانِ دل دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن! زبان آتش و آهن، زبان خشم و خون‌ریزی است! زبان قهر چنگیزی است! بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید! برادر، ای برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشين برادروار تفنگ‌ات را زمین بگذار تا از جسم تو اين ديو انسان‌کش برون آيد. تو از آيين انسانی چه می‌دانی؟ اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه‌ غفلت اين برادر را به خاک و خون بغلتانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست ولی حق را، برادر جان، به زور این زبان‌نافهم آتش‌بار، نباید جُست! اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار تفنگ‌ات را زمین بگذار! خوشحال مي شم به من سر بزني ونظرت رو بگي...