13

قبل از آنکه بدانم چه اتفاقی دارد می افتد بالهایم را دیدم که داشت شعله می کشید . یکبار دیگر مثل آن سالها پیش .

شب بود . دخترک پای دیوار آتشی درست کرده بود و برادرش را صدا می زد . من هنوز نمی دانستم که آتش چیست . تنها زیبایی خیره کننده ای را می دیدم که با هر حرکت رقص افسونگرش با نسیم شب ، زیباتر می درخشید و بی قرار ، نمی گذاشت یک لحظه حتی چشم از آن برداری . هر چه بود مطمئن بودم از شاخه های خشک آن درخت پیر ، آدمهای تکراری ، و دیوارهای بلند و کسالت بار آن خانه بهتر است . دخترک رفته بود و زیبایی آتشی که بر پا کرده بود نه ، و بیشتر هم می شد . نمی دانم چطور بال گشودم و رو به سوی آن جادو که هر چه نزدیک تر می شدم گرم تر ، پر گرفتم . هیجان و رویای در مرکز آن اتش بودن نگذاشت حس کنم که چگونه آن گرمای زیبا و مطبوع ، داغ می شد و سوزنده .

تمام شب را تا وقتی که یادم ماند صدای دخترک، مادر، پدر، و برادرش در سرم می پیچید که زردی من از تو ، سرخی تو از من .

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژوکر

سلام ژوکر به کلاغ قصه ها این دفه دیگه خیلی داری به خطر نزدیک میشی ها [تعجب] دیگه بازی بازی با اتیش هم بازی [سوال] مراقب باش که این دفه اگه پرات بسوزه و کز بخوره دیگه نمیتونی پرواز کنی اونوقت خلاصه کی میکشه ؟؟؟ قصاب باشی[هیپنوتیزم] شاد و آزاد باشی [گل][گل][گل]

بهار

بهاری دیگر آمده ... اما برای آن زمستان ها که گذشت نامی نیست نامی نیست...

mid night star

سلام،نه تقلا نمی کنی فقط سعی می کنی طوری بنویسی که فقط خودت راهت باشی بقیه رو بی خیال[[زبان]گل]

پرومته

سلام.ممنون از حضورتان من با داستان پرومته به روزم[خجالت][لبخند]

باراني

سلام hotblueX عزيز [گل] به روزم دوست من [لبخند][گل]

رژانو

با کمال افتخار لینکتون می کنم...

پرومته

سلام دوست عزیز.ممنون که با این بازی های بلاگفا باز هم به خود زحمت می دهید و می آیید.ممنونم[خجالت].