9

دیوارهایی که تا چشم باز کرده بودم بعد آن چشم بستنم از هر طرف بالهایم را بسته بودند . قبل از آن چشم دوختم به چشمهایی و رفته رفته هیچ ندیدم تا چشم بستم در دستهایش و بعد ، چشم باز و اما هیچ نبود برای دیدن . دیوار و دیوار و سیاهی و سردرگمی . صدایی از پشت دیوارها می گفت : "خب عزیز دل من ، اومدم" . دیوار های زمختی که یکباره باز دست شدند و لغزیدند روی تنم تا بفهمند سرم کجای آن حجمی است که در بر گرفته بودند . به سر که رسیدند ، دیوار و دست و چشمهای بسته از وحشت من به هم پیچید تا سر بیرون آوردم از زندانی که بودم . سرم بیرون و تنم هنوز در کیسه و در بین دستها بود . گوشه ی اتاقی بودیم با یک در و یک پنجره . پنجره ای که بارها پشت آن نشسته بودم و اینطرف را نگاه کرده بودم . حالا اینطرف بودم و گرفتار .

صدای پای کسی نزدیک می شد که پسر را صدا می زد و به یادم آورد که زندانبانم چه کسی بود . دایی پسر در حالیکه یک قورباغه را از پایش آویزان بالا نگه داشته بود وارد اتاق شد و رو به ما گفت : "بیا این خوبه . چون پوستش نازنکه و پشت پوستشم قلبه . اگه مواظب باشیم یک دقیقه زدن قلبش رو می بینیم ، شایدم بیشتر . ول کن اون رو . با اون که نمیشه ، همش پره ، تازه چه جوری می خوای نگه اش داری ؟ تو بذار ببین چه کار کنم برات . ولی الان نه ، عصر . حالا بیا بریم خواهر کوچولوت رو ببین .  به دنیا اومد"

ادامه دارد ...

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژوکر

در پیوست قبلی ژوکر میگه : سرم را سر سری متراش ای استاد سلمانی که ژوکر هم در دیار خود سری داره و سامانی [گل]

آرش

سلام وبلاگ ترو تازه ای داری یعنی همون سرزنده خودمون به من هم سری بزن با تبادل لینک موافقی؟

لیلا

سلام من زیاد به کلاغ ها فکرنکرده بودم اما اینکه تواز زبان یه کلاغ حرفات رومیزنی جالبه

نیلوفر

سلام[نیشخند] بدو بدو ......... آپ کردم[گل]

آیدا

راستیتش خوشم اومد. نه, واقعا خوشم اومد. دوست داشتی بهم سر یزن.

بارانی

سلام کلاغ عزيز [گل] روزت به‌خير... نمي‌دونم چرا بهم سر نمي‌زني هيچ وقت [لبخند] ولي فرقي نمي‌کنه چون دوستمي... [گل][گل][گل]

بارانی

سلام hotblueX عزیز [چشمک] مرسی از خبرت... [لبخند] امیدوارم همیشه موفق باشی دوست خوب... [لبخند][گل]

سبز

جالب بود.....خسته نباشی ......