20

چشمهایت زیبا که بود زیباتر هم می شد وقتی که ترسی کم رنگ و شاید نیز احساسی تغییریافته آن ته نگاهت پیدا می شد .

دستهایی که حلقه شده بود و گلویی که ...

آخرین نگاهت هیچ وقت از یادم نمی رود . مبهم و پر از شک و ترس . دلواپس و دستپاچه . من اما آرام و راحت .‌ مثل کسی که از روز اول می داند آخر یک قصه را . که خیلی هم دور از ذهن نبود .

/ 5 نظر / 17 بازدید
رویای تنها

سلام[گل] بلاگه جلبي داري [دست]به منم سر بزني ضرر نمي كني[نیشخند][چشمک] راستي اگه دوست داشتي بگو تا تبادل لينك كنيم [لبخند] يا علي[گل][خداحافظ]

افرا

دلواپسی.ترس.دلشوره.با خود کلنجار

ستاره

داستان خیلی پیچیده شده ..متظر ادامه هستم ..تورو خدا زود به زود اپ کن