18

این منتظر شب بودن هم چیزی نبود که ارتباطی با این داستان داشته باشد . کار همیشه ام بود . چرا که دست کم اگر نمی دانستم که باز بیداری هست آخرش یا نه ، انتظاری هم نبود در خواب ، و از خواب . و این خودش خیلی خوب بود . ولی برای همیشه خوابیدن هم خودش یک خواب بود . خوابی که حتی خوابش هم به خواب کسی نمی آید .

نشسته بود و با گوشه ی شالی که روی شانه اش انداخته بود بازی می کرد . گاهی به چشمهای من و گاهی به جایی نامشخص در همان فاصله ی کوتاه بینمان نگاه می کرد . «به اندازه ی چشمام دوستت دارم» وقتی که این را می گفت بغض کرده بود و اشک مثل اینکه مانده بود بین ترک چشمهای دروغگویش و خداحافظ نگفتن به نیزه هایی که تا آخر در آنها لغزیده بود .

کاش فقط با چشمهایت دروغ می گفتی . اول هم فقط چشمهایت بود . بعد ، لبهایت و بعد ، با تمام وجود . آخر ولی فقط چشمهایت بود که راست می گفت .

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرزاد ط( مکتوب)

سلام چشمها هم دروغ میگویند اما دروغشان را میشوذ دید . اگر بشناسیشان .

شیرزاد ط( مکتوب)

سلام چشمها هم دروغ میگویند اما دروغشان را میشوذ دید . اگر بشناسیشان .

لیلا

چشم هایم را به روی هر چه هست و نیست بسته ام تا که شاید تصویر تو را روشن تر ببینم ...

لیلا

ممنونم که به خونه مجازی من اومدین خوشحال شدم. سر افراز باشید .

پرومته

سلام ممنون از حضورتان.من انگ بی معرفتی را به هیچ کس نمی زنم.خصوصا شما که جای خود داری. ممنون که به من لطف دارید[خجالت]

انسانم آرزوست

سلام دوست خوبم [گل] اندیشه ات جاودانه باد.آپم با نوستالژی[گل]منتظرم

زینب

سلام. گیج شدم. اما متوجه شدم که دروغ می گفت ... [ابرو][چشمک][نیشخند][خجالت]

نقش ونگار

سلام آقا اااا دارم فکر می کنم گاهی اتفاق می افتد که فکر کنم . گیر دادی به شال خانم کلاغه ها آقای طلعتی محترم تا آخر سال باید صبر کنی بقیه اش را بخوانی گذشت آن موقع ها که کلاغ بود و دست و دلباز بود و می نشست و می نوشت و به خانم کلاغه و شالش کار نداشت. با این تگ ها که گذاشتی از سرچ گوگل صاف وارد وبلاگ من می شوند. حالا

باراني

سلام hotblueX عزيز [گل] چشم ها نمي‌تونن دروغ بگن... ولي ما ممکنه نتونيم واقعيتشون رو بفهميم [لبخند][گل][گل][گل]