17

و چیزهایی که می بینی و آن را هیچ وقت فراموش نمی کنی . صحنه ای که بعضی وقت ها بازیگرش نیز هستی یا فقط یک تماشاگر . و هر چه از زمان بیشتر می گذرد به جای آن که رفته رفته محوتر شود تا از خاطرت گم شود ، بیشتر می بینی و پر رنگ تر می شود تا کم کم به هر چه می خواهی نگاه کنی همان را می بینی و همان احساس را پیدا می کنی . گاهی یک خنده است ، گاهی گریه ،‌ گاه بازی دست هایی با گوشه ی یک روسری ، شال ، نمی دانم ، گاهی نیز فاصله ی بین خداحافظ گفتن کسی تا رفتنش همینطور که داری نگاهش می کنی .

بوسه هایی که به آرامی رفت و آمد . دست هایی که آرام و قرار را از یاد برده بود . آینه ای که خوب به خاطر داشت آنچه در آن می لولید . و حجمی که در کنار من افتاد . ...

- صدای مزخرف مردی که می گفت : با این می خوای چه کار کنی ؟ و صدایی دیگر به همان نزدیکی : هیچ ، چه کار می خوام بکنم .

ولی من می دانستم کاری که باید می کردم . این که باید تا شب منتظر می ماندم

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرومته

باز هم سلام. نظر پایینی هم مال منه.شرمنده حواسم نبود[خجالت] و اما در مورد داستان شما....... نمیدونم خیانت در واژه نامه ی من جایی دارد.برای همین بجز تاسف هیچ نمی گویم بعضی وقتها واژه ها گم میشوند در حرکات مداوم انسانها.در زندگیه زیست گونه ی انسانها ولی در قسمتی از ذهن ما ثبت میشوند تا همیشه. قشنگ بود.منتظر بقیه اش هستم

ستاره

یه پست نمی دونم چرا ازدست داده بودم ...دوتا شونو خوندم ...خیلی هیجانی شدم ...منتظر ادامش می مونم

نقش ونگار

این موجودی که زیر پتو مانده . بچه خانمه است ؟ کلاغش که نمی تواند باشد. جدی می پرسم ؟

پاتای پارسی

اینجوری نمیشه! تکلیف مارو مشخص کن. بلاخره آدمی یا کلاغ؟ [راک]

نقش ونگار

سلام اپ نمی فرمایید خان ؟ وای بیرون عجب طوفانیه. شاید دارم می ترسم که می نویسم.

نقش ونگار

سلام بلا خره یعداز این همه وقت رو کم آوردم اسم لینکت را درست کردم. دیدی ؟نمار آیات هم خواندم .

صدف

1400 و نوشتم خوشحال میشم بهم سر بزنی[نیشخند]

صدف

1400 و نوشتم خوشحال میشم بهم سر بزنی[نیشخند]

علی

سلام مطالب جالبی نوشتید مایل به تبادل لینک هستید ؟ http://www.choulab.persianblog.ir/