4

لبه حوض نشستم و نگاهی به گوشه حیاط انداختم . هوای سگ خانه را هم باید می داشتم ,‌ اصلا با هم جور نبودیم . ولی هردویمان دخترک را دوست داشتیم . هر کدام یک جور . برد هم همیشه با جناب سگ بود . به هر حال نزدیک تر بود به جنس آدمها .

دختر داشت از تاریکی توی راهرو به سمت نور می آمد . پاهایش از زمین کنده بود و صورتش خیس ,‌ و پاهایش . مثل یک شبح در هوا معلق بود و حرکت می کرد .  پاهایش در هوا آویزان بود و یک دستش به چشمهایش . نزدیک تر می شد و سایه ی پدر هم پشت سرش . مرد , از زیر بغل های دخترک گرفته بود و بلندش کرده بود و به حیاط می آمد ( طوری دختر را دور نگه داشته بود که به راحتی می شد بینشان بال زد و به هیچکدامشان نخورد ) دخترک اشک می ریخت . مرد پله ها را تند پایین آمد و دختر را گذاشت زمین - یعنی تقریبا کوبیدش به زمین - کنار پله و جلوی دیوار . "همینجا می مونی تا خشک بشی" این چیزی بود که مرد با فریاد گفت . و صدای دخترک که با هق هق و نفس های بریده و بند آمده فقط می گفت : ... بابا ... ببخـ...شید ... بابـ...با ...

ادامه دارد ...

/ 50 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قبیله سبز

درود بیشتر وبنوشته هاتونو خوندم ولذت بردم بدرود.

زینب

اون قسمتش را كه درباره سگه نظر ميدهد كلاغ قصه دوست دارم...اين بچه آخه مرد بس كه گريه كرد...

کیوان براهنگ

سلام بابت تاخیرشرمنده درگیر روزمرگیها بودم پست جدیدتون رو خوندم و لذت بردم اولین فاکتوری که در داستانهای شما نظرم رو جلب میکنه نگاه متفاوت وکشف موضوعیتهای خاصه که کنجکاو ی مخاطب رو تحریک میکنه اما سبک نوشتاری شما ازنظر فنی قابل ویرایشه فراموش نکنیم که نوع نگارش در ارائه اثر اهمییت زیادی داره . مثلا حذف به قرینه ی لفظی و معنوی فعل و ضمیر در تعدادی از جمله های این اثر انسجام رو دوچندان میکنه همینطور حذف ( واو) ربط و بعضی علامتها ... با اجازه قسمتهایی از داستان رو بازنویسی میکنم لبه حوض نشسته و نگاهی به گوشه حیاط انداختم . ولی هردو دخترک را دوست داشتیم . مرد , از زیر بغل های دخترک را گرفته و بلندش کرده بود ، به حیاط می آمد ( طوری دختر را دور نگه داشته بود که به راحتی می شد بینشان بال زد و به هیچکدامشان نخورد ) دخترک اشک می ریخت . پله ها را تند پایین آمد دختر را گذاشت زمین - یعنی تقریبا کوبیدش به زمین - کنار پله جلوی دیوار "همینجا می مونی تا خشک بشی" این چیزی بود که مرد با فریاد گفت صدای دخترک که با هق هق و نفس های بریده و بند آمده فقط می گفت : ... بابا ... ببخـ...شید ... بابـ.

کیوان براهنگ

البته هیچکس مثل خود شما نمیتونه بهترین شکل رو ایجاد کنه چرا که داستان زاده ی ذهن شماست فقط کافیه از اثر فاصله بگیرید و به عنوان یک مخاطب به اثر نگاه کنید اونوقت تغییرات لازم رو بهتر اعمال میکنید ممنون از حضور و دعوتتون منتظر آپ آینده می مونم قلمتون پایدار شاد و سربلند باشید

لادن

راستش یک سوال دارم... با توجه به این 3 تا پست آخرت می گم ... چرا دخترک همیشه باید گریه کنه؟

مهران

سلام یک آدمک به کلاغ.ممنون که بهم سر زدی عزیز.خوشحالم کردی.ممنون از نظرت. راستی خیلی خوب مینویسی ها.خودت نوشتیییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][چشمک][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]

مهران

[لبخند][چشمک][نیشخند][بغل][قلب][خجالت][زبان][ماچ][عینک][شیطان][خنده][قهقهه][خداحافظ][هورا][دست][گل][شوخی][تایید]

درخت پیر

قلم زیبایی داری آرام و جذاب برات آرزوی موفقیت میکنم و برای تشکر www.derakhtepir.com/kalagh.gif شاد باشی و سلامت