روزگار
می دانم که تو هم می دانی سختی این زندگی در چیست ،
آنجا که چشم های معصوم پسر یا دختری چیزهایی را می جوید که نیست ،
آنجا که راضی اند تا کاسه ی چشم هایت خالی باشد تا اینکه بخواهی چیزهایی را ببینی که حقیقت باشد ،
آنجا که یک نفر می گوید حقیقت همین است
- همین که من می گویم
و خدا را برای خود می خواهد .
در همان نزدیکی یک نفر دارد جان می سپارد زیر دست نادانی که می پندارد خداست ،
زیر دست خدای وحشی ایشان ,
خدای گمراهی آنها .
و آنجا که اهریمن لباس اهورا می پوشد و چله نشین محرابی می شود که خویشاوندش فرق انسانی از جنس خدایان را شکافت .
آری ، چشم بگذار عزیز من تا نبینی فتح قله های نور را یکایک به دست سپاهیان تار ،
که بیشتر از آنچه می شود تصور کرد دیگر غریب است این روسیاه روزگار .