hotblueX "خاطرات یک کلاغ"

به خاطر تشابه اسمی ، از تمام عزیزانی که افتخار لینک به اینجا را می دهند خواهشم حروف لاتین در اسم این صفحه است

روزگار

می دانم که تو هم می دانی سختی این زندگی در چیست ،

آنجا که چشم های معصوم پسر یا دختری چیزهایی را می جوید که نیست ،

آنجا که راضی اند تا کاسه ی چشم هایت خالی باشد تا اینکه بخواهی چیزهایی را ببینی که حقیقت باشد ،

آنجا که یک نفر می گوید حقیقت همین است

                                 - همین که من می گویم

و خدا را برای خود می خواهد .

در همان نزدیکی یک نفر دارد جان می سپارد زیر دست نادانی که می پندارد خداست ،

زیر دست خدای وحشی ایشان ,

                         خدای گمراهی آنها .

و آنجا که اهریمن لباس اهورا می پوشد و چله نشین محرابی می شود که خویشاوندش فرق انسانی از جنس خدایان را شکافت .

آری ، چشم بگذار عزیز من تا نبینی فتح قله های نور را یکایک به دست سپاهیان تار ،

که بیشتر از آنچه می شود تصور کرد دیگر غریب است این روسیاه روزگار .

  
نویسنده : hotblueX ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : خدا ، گمراهی ، نور ، تار