روزگار
می دانم که تو هم می دانی سختی این زندگی در چیست ،
آنجا که چشم های معصوم پسر یا دختری چیزهایی را می جوید که نیست ،
آنجا که راضی اند تا کاسه ی چشم هایت خالی باشد تا اینکه بخواهی چیزهایی را ببینی که حقیقت باشد ،
آنجا که یک نفر می گوید حقیقت همین است
- همین که من می گویم
و خدا را برای خود می خواهد .
در همان نزدیکی یک نفر دارد جان می سپارد زیر دست نادانی که می پندارد خداست ،
زیر دست خدای وحشی ایشان ,
خدای گمراهی آنها .
و آنجا که اهریمن لباس اهورا می پوشد و چله نشین محرابی می شود که خویشاوندش فرق انسانی از جنس خدایان را شکافت .
آری ، چشم بگذار عزیز من تا نبینی فتح قله های نور را یکایک به دست سپاهیان تار ،
که بیشتر از آنچه می شود تصور کرد دیگر غریب است این روسیاه روزگار .
خواب
می شود یعنی ؟
لحظه ای چشم بگشایی و اینها همه خوابی ؟
یک دنیا و آدمهای خیالی ؟
یک خواب زشت ،
یک خواب بد ،
آری ، به غیر از این هم نمی تواند ،
خوابی به دور از واقعیت .
کجا بیداری و این همه اتفاقات بد ؟
این همه عجیب ،
توهم و ...
نه ، ممکن نیست .
خواب است می دانم .
یک کابوس بد فقط .
این روزها
تو این روزا خوب می شه حال و هوای سالهای ۴٢ و ۵٧ رو فهمید . تو بازداشتگاه حرف قشنگی می زدن بچه ها : شما که صحنه های درگیری فلسطین رو نشون می دین ,یادمون باشه که اونا از دو نژاد و زبان و فرهنگ و ... هستن و سر آب و خاکشون با هم دعوا دارن و پدرکشتگی و ... اینجا چی ؟ صحنه هایی که بیست و پنجم خرداد ماه مشهد دیدم بدترین چیزهایی بود که می شد دید . کجای دنیا چند نفری می ریزن سر یه دختر بیچاره و با باتوم ... ... . چیزی که تهران هفته ی بعد اتفاق افتاد .
دوستانی که ف. یلت . ر شکن ندارن بگن تا براشون میل کنم . هرچند که با سرعت افتضاح و اختلال های فعلی از دیروز اینم بد جواب می ده ولی خب
تا اطلاع ثانوی
شرمنده ی چند نفر دوستان خوبی که خاطرات یک کلاغ را دنبال می کنند . تا مدتی و دست کم ٣ ماه اینجا تعطیل . ولی داستان ادامه دارد