hotblueX "خاطرات یک کلاغ"

به خاطر تشابه اسمی ، از تمام عزیزانی که افتخار لینک به اینجا را می دهند خواهشم حروف لاتین در اسم این صفحه است

روزگار

می دانم که تو هم می دانی سختی این زندگی در چیست ،

آنجا که چشم های معصوم پسر یا دختری چیزهایی را می جوید که نیست ،

آنجا که راضی اند تا کاسه ی چشم هایت خالی باشد تا اینکه بخواهی چیزهایی را ببینی که حقیقت باشد ،

آنجا که یک نفر می گوید حقیقت همین است

                                 - همین که من می گویم

و خدا را برای خود می خواهد .

در همان نزدیکی یک نفر دارد جان می سپارد زیر دست نادانی که می پندارد خداست ،

زیر دست خدای وحشی ایشان ,

                         خدای گمراهی آنها .

و آنجا که اهریمن لباس اهورا می پوشد و چله نشین محرابی می شود که خویشاوندش فرق انسانی از جنس خدایان را شکافت .

آری ، چشم بگذار عزیز من تا نبینی فتح قله های نور را یکایک به دست سپاهیان تار ،

که بیشتر از آنچه می شود تصور کرد دیگر غریب است این روسیاه روزگار .

  
نویسنده : hotblueX ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : خدا ، گمراهی ، نور ، تار


خواب

می شود یعنی ؟

لحظه ای چشم بگشایی و اینها همه خوابی ؟‌

یک دنیا و آدمهای خیالی ؟‌

یک خواب زشت ،

یک خواب بد ،

آری ، به غیر از این هم نمی تواند ،

                        خوابی به دور از واقعیت .

کجا بیداری و این همه اتفاقات بد ؟‌

این همه عجیب ،

توهم و ...

نه ، ممکن نیست .

خواب است می دانم .

یک کابوس بد فقط .

  
نویسنده : hotblueX ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳۸۸


این روزها

تو این روزا خوب می شه حال و هوای سالهای ۴٢ و ۵٧ رو فهمید . تو بازداشتگاه حرف قشنگی می زدن بچه ها : شما که صحنه های درگیری فلسطین رو نشون می دین ,‌یادمون باشه که اونا از دو نژاد و زبان و فرهنگ و ... هستن و سر آب و خاکشون با هم دعوا دارن و پدرکشتگی و ... اینجا چی ؟ صحنه هایی که بیست و پنجم خرداد ماه مشهد دیدم بدترین چیزهایی بود که می شد دید . کجای دنیا چند نفری می ریزن سر یه دختر بیچاره و با باتوم ... ... . چیزی که تهران هفته ی بعد اتفاق افتاد .

دوستانی که ف. یلت .  ر   شکن ندارن بگن تا براشون میل کنم . هرچند که با سرعت افتضاح و اختلال های فعلی از دیروز اینم بد جواب می ده ولی خب

  
نویسنده : hotblueX ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : تهران ، مشهد ، دختر ، باتوم


تا اطلاع ثانوی

شرمنده ی چند نفر دوستان خوبی که خاطرات یک کلاغ را دنبال می کنند . تا مدتی و دست کم ٣ ماه اینجا تعطیل . ولی داستان ادامه دارد

  
نویسنده : hotblueX ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : داستان ، تعطیل